چقدر ,میدانم ,لحظه ,میدانم چقدر

از لحظه ای که رسیده بودم فرودگاه تا آخرین پله هواپیما چشم به راهت مانده بودم! منتظر بودم لحظه آخر برسی بگویی:

میدانم چقدر محبت به پایم ریخته ای

میدانم چقدر به خاطرم زجر کشیده ای

میدانم چقدر گند زده ام! 

دلم میخواست لحظه ی آخر بیایی تا با دلی که شکسته ای برنگردم به شهری که به خاطر تو از آن بریده بودم...

هر چند نه دلم صاف میشد و نه هرگز میتوانستم ببخشمت! ولی دلم هنوز منتظرت بود...

منبع اصلی مطلب : در پیچ و تابِ بودن
برچسب ها : چقدر ,میدانم ,لحظه ,میدانم چقدر
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : منتظرت بودم